پایان سه ماهگی
مرد کوچک من امروز با سه ماهگی خداحافظی کردی و روزهای جدیدی در انتظار توست. این روزها به طور مستمر و با صدای بلند با اطرافیانت صحبت می کنی. توی چشمهای ما زل می زنی و خیلی شیرین حرف می زنی. دیگه من و بابا را خیلی خوب می شناسی و با دیدنمون لبخند می زنی. هر روز برنامه ی آموزش زبان را با لذت می بینی و اون را بین همه ی برنامه هایی که برات گذاشتم انتخاب کردی و با شروع شدنش با ذوق دست و پاهات را تکون می دی. دستهای کوچولوت را مشت می کنی و توی دهنت می گذاری و با لذت مک می زنی. و به هم گره می زنی، سرت را هم به هر زحمتی هست محکم می گیری با اینکه مدام تکون می خوره(درست مثل عروسکهای جلوی ماشین).هنوز بین من و بابا می خوابی و توی طول روز روی تختت.لباس هات یکی یکی کوچیک می شن و ما اونها را با کلی خاطرات و عطر تن تو کنار می گذاریم. عاشق لبخند زیباتم. به من قول بده که همیشه بخندی دیاکوی من.


پایان سه ماهگی
